|
|
|
|
|
ديريست دلم براي تو تنگ شده احساس قبيله بي تو بي رنگ شده اي عشق بزرگواراز آن مي ترسم روزي بياي كه دلم سنگ شده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:33 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
همان روزی که جانم بر لبم شد نگاهت همدم تاب وتبم شد چنان محتاج چشمانت شدم من که او واجب تر از نان شبم شد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:36 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگاری عاشق پرواز بودم
عاشق خندیدن و آواز بودم بهر هر آواز همچون ساز بودم من بجز غم با همه دم ساز بودم ولی حالا نه آوازی نه پروازی بجز با غم به هم سازی نه فریادی ونه دادی اسیرم من بکن صحبت ز آزادی اسیر محنت وغم گشته این دل ز غم سنگین گشته مانده در گل بیا آزاد کن دل را از این غم بیا در دل بکن یکدم تو منزل |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:15 توسط فاطمه
|
|
||